WEBSWAN.IR

WEBSWAN.IR
پیوندهای روزانه

۲۸ مطلب با موضوع «پرپرهای احساس» ثبت شده است


گناه من فقط این است که با احساس می بینم

                                         تمام آنچه را هر کس ز عادت می کند تکرار

نظر سنجی

۱۹
بهمن

لطفا نظرتون رو درباره این سه ترانه اعلام کنید.

در صورت ابراز لطف و ثبت نظر ، فقط در خصوص ملودی ها حساس نباشید چرا که این سه کار از آهنگهای تِرَنس خارجی هستند و هیچ دخالتی در تنظیم یا ساخت اونها انجام نشده و فقط پس از انتخاب، تلفیق شعر و صدا روی این دو آهنگ صورت گرفته است.

 

اگر موزیک آنلاین سایت در پخش مدیا پلیرهای زیر تداخل ایجاد می کند ، میتوانید در انتهای ستون سمت چپ صفحه ، پخش موزیک آنلاین سایت را متوقف کنید.

 

https://instagram.com/bs.majidshahi

 

 


دریافت ترانه ( پرسه می زنم )

متن شعر :

حتی با هوای جایی که نفس می کشی دوستم
پرسه می زنم تو راهت تا که آروم بشه حسم
هر نشونی که ازت بود توی دفتر خیالم
خط زدم ، باز نشد آروم بی قراری های حالم

 

دریافت آهنگ رد پای تو

 

رد پای تو پریده از مسیر خاکیِ دل

جای دستت اما مونده بر بتی که ساختی از گل

معبدی با بتِ عشقت پر از احساس غریبی

رفتی بی اونکه بگیرم از نگاه تو نصیبی

 

چشم تو وسعت دریاست من میونش مثل برگم

اگه برگرده نگاهت خیلی زود می رسه مرگم

جای تو میونه باغه وسطه لاله و ریحون

اما من سوار بادم چون یه برگم خشک و بی جون

میشه هرجا راهی باشم وقتی که اسیر بادم

ولی هرگز تو نمی ری واسه یک لحظه ز یادم

 

دیگه هیچ شعری نمیگم با کسی حرفی ندارم

کنج قلبم شعله خاموش تو برو من چشم می زارم

 

 

 

 


دریافت ترانه  ( پاییز )

متن شعر:

باز پاییز عشق در باد
من بی تو ...در خواب

فصل پاییز که رسید،حس پرواز توی باد
رقصِ اندوه وسطِ شاخه های زرد و شاد

حسِ بی وزنِ یه برگ توی آغوشِِ خیال
غربت سرخ غروب ، ته جاده و سراب

اوج تنهایی من   با تموم آدما
شکل تصویری از عشق که شکسته توی قاب

یاد رگبار جنون بعدِ کوچیدنِ تو
فکر پرهایی که سوخت توی بیداری نه خواب

 

 

 

 

 

 

اوج سرخی قفس

۱۶
ارديبهشت

 

 

همیشه وقتی احساسم شروع به دویدن میکند ، از کلمات جلوتر میافتد تا جایی که دیگر ذهنم نمیتواند بین واژه ها و جایی که احساسم رسیده کلمه مشترکی پیدا کند تا جای آنرا نشان دهد  و من میمانم و یک دنیا احساس پرپر شده و رها که به هر سو روان است . آنقدر پرسه میزند که خسته تر از پرنده ای که تا عمق آبی آسمان  باد پیموده ، به آغوش قفسی  که به سختی میتپد باز میگردد .

او باز هم تنها می رود و تنها بازخواهد گشت و همواره تنها از عمق آبی امید به اوج سرخی  قفس خواهد نشست.

 

قبل از اجرای پخش کننده فوق ، از طریق پنل مدیایی که پایین همین صفحه و در زیر بخش نظرات است ، ملودی آنلاین سایت را قطع کنید .
دریافت

آینده +خوبی=امید

۱۶
ارديبهشت

 این مهم نیست که در گذشته چه اتفاقات بدی  افتاده  مهم اینه که ما  تونسته باشیم در رخدادهای بد گذشته  ، قسمتهای خوبش رو حفظ کرده باشیم و ادامه بدیم نه اینکه با رخداد بد ما هم تصمیم به تغییر قسمتهای خوب  داستان بگیریم .

حتی خدا هم تنهاست

۱۳
ارديبهشت

و هیچ کس نفهمید که;

خداوند هم تنهایی اش را فریاد میزند

قل هو الله احد!

دیرترین زمان

۰۹
ارديبهشت

هنوز راه زیادی در پیش دارم ، هرگاه اندیشه ام یاری کرد و گامی پیشتر رفت بیشتر به شناخت کاستی هایم نزدیک شدم.

مفاهیمی از گذشته یاد گرفته ام که به اندازه ای کلیشه وار ، تکرار شدند که کمتر دانستم که این مفاهیم همان اصول برتر بودن هستند.

میزان از خود گذشتگی

میزان سخاوت

میزان گذشت و بخشودگی

میزان درک و شعور عمومی

.

.

.

و در نهایت میزان انسان بودن

 

چقدر است؟

اگر قرار بر این بود که از صفر تا صد به خود نمره ای در خصوص هر یک از این خصلتها بدهیم ، نمره خود را چه عددی میدانستیم.؟

این سئوال به نقطه تلنگری اشاره  میکند که گاه در لحظات واپسین زندگی برای اولین بار به ذهن ما خطور میکند و آن لحظه دیرترین و کوتاهترین زمان برای پاسخ گویی به سئوالاتی به این سختی و بزرگیست که برای درک و تفکر درباره پاسخ آنها زمانی به اندازه یک عمر نیاز بوده است.


همه مردن تو دلم

۲۵
فروردين

 

دل هیچکی مثل من غربت اینجا رو نداره دیگه حرفهای علاقه همه مردن تو دلم

 

 

 

عشق در باد

۰۷
مهر

انسانهای عاشق شبیه ترین به باد هستند. گاهی حس می شوند و گاهی نه ، گاهی گرمند و گاه سرد، گاهی طوفانی و گاه آرام، اما در هر صورت دیده نمی شوند.

آرزو کنیم که در جایگاه مناسب رویش پیدا کنیم

گلی ریز نقش و بی رنگ و بو اگر در یک بوستان سر در آورد ، در میان آن همه رفت وآمد خواهانی پیدا خواهد کرد اما اگر یک گل با تمام زیبایی و طراوت در کنار جوی آبی سر در آورد، محکوم به تراوش طراوت در تنهایست تا رسیدن به پژمردن و در بهترین حال خواهانی جز جوی گردان نخواهند داشت.

جای خالی منتظر

۰۸
شهریور

رسم بود تا کوچه ها با خاطرات رهگذران مانوس باشند ولی اینجا فقط جای منتظر خالی است و آثار انتظارش هنوز بر دیوارها به جا مانده.

دلم بود

۰۵
شهریور

خشکیده چونان برگ خزانی که فنا شد ، بیچاره دلم بود

سواحل سنگی

۰۳
شهریور

سواحل سنگی ، حاصل حادثه موجهای سهمگین دائمی اند.

زندگی ، صحنه جولان مصائب است

مصائب ، موجهای سهمگینند

و روح تو ساحل زیبای شنی

وقتی به صخره ای تبدیل شدی

آنگاه موجها از تو می شکنند

وتو از مرز تفاوت عبور کردی

فارق از هر ...


عشق شرک است؟

۰۷
ارديبهشت

اگر به قدرتی غیر از قدرت خداوند خود را محتاج ببینی بدون تردید دچار فرقه ای از شرک شده ای اما حکم اینکه اگر به عشقی غیر از عشق خداوند خود را محتاج ببینی چیست؟؟؟

چمن آرا

۰۵
ارديبهشت

بارها گفته ام و بار دگر می گویم که من دلشده این ره نه به خود می پویم

                                               من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست که به دان سوی که میپروردم می رویم
                                                                                                                                                  حافظ








تپشهای تنهایی

۳۱
فروردين

وقتی راه می روی با هر نفست شوق پرواز را تسبیح میکنی و همه درحال دویدند

تو شتاب را برای زودتر رسیدن به کسی که منتظرت است تعریف میکنی و همه برای به دست آوردن ذره ای بیشتر از آنچه دارند

تو از طولانی بودن دنیا رنج میکشی وهمه از کوتاه بودن آن

تو از حجم بالای احساس در قلبت غرور داری و همه از فرط عشقشان به ثروت

تو میروی و جای تو از تپشهای تنهایی خالی میشود وهمه می مانند و پر هیاهو جای تو را پر میکنند.

سوگند میخوردم

۳۱
فروردين

        گاهی به جرم عشق محکوم میشوی و تبرئه      

 گاهی ولی به چوبه دار میرسی ساده

فرقی نمی کندکه چرا عاشقی وازکی  این حالی

دنیای بی کسی است که باز دل به باد داده

ثابت نمی کنم که چرا بی گناهم در این بازی

سوگند میخورم که ننوشیده ام جرعه ای از این باده



اجازه بده

۳۰
فروردين

نمیدانم آیا تا کنون به این نقطه رسیده ای که ؛ گاهی حتی فکر کردن به یک عشق خیالی نیز رنگ روزهای تکراری  بی هدف  را کمی تغییر میدهد.


Let me in The thoughts  love you
MIGRANT SWAN


عابر رنگی

۲۵
فروردين

گاهی نمیشود دنیا را آنگونه که هست زیبا دید. چنین وقتهایی نباید سعی کرد با دید عرفان وفلسفه خود را به زیبا دیدن دنیا قانع کنی یا شاید فریب دهی.

از مسیر باریکی عبور میکنی که هردو سوی آن دیوارهای بلند آغشته به رنگ، قد برافراشته وتو ناگزیر هنگام عبور از این مسیر رنگی خواهی شد. تو به انتهای مسیر می اندیشی و هرگز ، ذره ای لباسی که به تن داری برایت مهم نیست اما همین که از بین دو دیوار بیرون میایی همه تو ولباسهای رنگی شده تو را می بینند و تو را به همدیگر نشان میدهند.تو بخواهی یا نخواهی مورد قضاوت دیگران واقع خواهی شد ،حال یا با عرفان خودساخته ات، خود را رها از قضاوتشان بدانی یا اینکه سعی کنی بی تفاوتی خود را وانمود کنی هیچ فرقی در اصل قضاوت دیگران نخواهد کرد و تو یک عابر رنگی هستی که مانند خیلی از دیگران نیستی.

گاهی روی پنجره هایی که برای دنیای ذهن خود گذاشته ایم تا هستی را زیباتر ببینیم آنقدر غبار می نشیند که دیگر نوری نخواهی دید . دستان تو کوتاه است از زدایش آنسوی پنجره و اینجا فقط باید آنقدر منتظر بمانی تا شاید باران ببارد.

قاصدک شاد

۲۳
فروردين
 
من همچودرختی که به پاییز رسیده        تو قاصدکی شادکه به هرشاخه روان است
 
آن روز که من تشنه چشمان تو بودم        رفتی و ندیدی که چقدر دل نگران است
 
  هرچند که من پیر شدم ازغم ایام               اما نفس باد صبا در تو روان است
 
آن روز که من تشنه چشمام تو بود          محکوم،ولی عادت یک روح جوان است

 

 

پنج روز است

۲۱
فروردين

شبه شعرهای نیمه کاره ؛

 

پنج روز است سئوالم همه این است چرا               عشق از کودکی ام بَرده گرفته است مرا

 

     گرچه از اوست،دلم جرات پرواز گرفت                     ...              ...             ...          ...        

 

 

 

پنج روز است که رفتی و نگاهت مانده که به تصویر کشیده است دلم جای خودت

  ....                      ....                    .....                       .....                      ....

 

 

پنج روز است بهار رفت و هنوز یاد نگاهت بودم که چرا پنجره اش رو به دلم باز نشد

....                     ....                    .....                      .....                        ....

واژه خود ساخته

۲۱
فروردين

پرپرهای احساس

عبارت " پرپرهای احساس " یک ترکیب خود ساخته بود با معنایی کاربردی که زمان اندیشیدن به اینکه حس خود را در برابر آفریدگارم  چگونه تصور کنم ، تنها عبارتی که می توانست نقش خود را در اهداء احساسم به او ایفا کند فقط همین بود.

گمان نمی رفت تکراری برای این عبارت دیده شود اما با جستجو در موتورهای جستجوگر دیدم که به جز لینکهایی که به این سایت و منبع قبلی ان منتهی می شدند، فقط یک وبلاگ خود را به تازگی با همین عبارت به ثبت رسانده است.

جای افتخار است که از حاصل پندارهای تنهایی ام در هرکجا که تراوش احساسی جای گرفته استفاده می شود.


شعر سیب

۱۸
فروردين

شعر حمید مصدق و جواب فروغ به او و جواب شاعری پس از سال ها به انها


حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی؛


من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛

باغبان از پی من تند دوید؛

سیب را دست تو دید؛

غضب آلود به من کرد نگاه؛


سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک؛


و تو رفتی و هنوز؛


سال هاست که در گوش من آرام آرام؛


خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم؛


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛


که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت؛



بعدها فروغ فرخزاد جواب حمید مصدق را اینطور داده است:

من به تو خندیدم؛

چون که می دانستم؛

تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی؛


پدرم از پی تو تند دوید؛


و نمی دانستی باغبان باغچۀ همسایه؛


پدر پیر من است؛


من به تو خندیدم؛


تا که با خندۀ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم؛


بغض چشمان تو لیک؛


لرزه انداخت به دستان من و


سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک؛


دل من گفت: برو!


چون نمی خواست به خاطر بسپارد؛


گریۀ تلخ تو را؛


و من رفتم و هنوز؛


سال هاست که در ذهن من آرام آرام؛


حیرت و بغض تو تکرار کنان؛


می دهد آزارم؛


و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛


که چه می شد اگر باغچۀ خانه ما سیب نداشت؛



و از آنها جالب تر جوابیۀ یک شاعر جوان به اسم جواد نوروزی بعد از سال ها به این دو شاعر است:

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد!

که به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیده؛


باغبان از پی او تند دوید؛


به خیالش می خواست؛


حرمت باغچه و دختر کم سالش را؛


از پسر پس گیرد!


غضب آلود به او غیظی کرد!


این وسط من بودم؛


سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم


من که پیغمبر عشقی معصوم،


بین دستان پر از دلهرۀ یک عاشق


و لب و دندان


تشنۀ کشف و پر از پرسش دختر بودم


و به خاک افتادم


چون رسولی ناکام!


هر دو را بغض ربود...


دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:


«او یقیناً پی معشوق خودش می اید!»


پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:


«مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد!»


سال هاست که پوسیده ام آرام آرام!


عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!


جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم


همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:


این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت؛

عاشق ترینان

۱۸
فروردين


همواره در طول سالیان  تجربه کرده ام  که بالاترین ارزش هر انسان به میزان برخورداری او از احساس است.

باید در بخش ( درک واژه ها )،پیش تر به معرفی معنای واژه احساس پرداخته می شد تا ریشه اصلی این لغت در این مطلب به وضوح بیان میشد.

شاید در گروه انسانهای احساس گرا گاهی رنج آور ترین زندگی های خاکی را بتوان پیدا کرد اما بدون شک ،بی آلایش ترین ،سبک ترین و رهاترین زندگی های ماورایی مختص این افراد است.
آیا تا کنون به این اندیشیده ای که هدف نهایی ازآفرینش چه بوده است ؟
چه انگیزه ای می توان برای آفریدگار هستی که دراوج بی نیازی  از هر چیزی است ،از آفرینش انسان تصور کرد؟
بیاندیش و نقش خود را در این منظومه پیدا کن.
بزرگترین عارفان و سالکان عشق را سرمنشاء هستی شناختند.
عشق با زندگی خاکی ،ثروت،شهرت،غرور و با هر چیزی که بتوان با آن کسی را آزرد درتضاد است و برای همین همواره مهجورترین افراد
عاشق ترینند.

مثل برگم

۱۸
فروردين

شعری از سالها قبل

          چشم تو وسعت دریاست من میونش مثل برگم      

اگه برگرده نگاهت خیلی زود میرسه مرگم

                     جای تو میون باغه وسط لاله و ریحون                     

اما من سوار بادم چون یه برگم خشک وبی جون

                  میشه هرجا راهی باشم وقتی که اسیر بادم                  

ولی هرگز تو نمیری واسه یک لحظه ز یادم

روح خاص

۲۱
اسفند

خاص بودن به رفتارهای جسمانی نیست.برای خاص بودن نقش اصلی بر عهده روح خاص است که وقتی  به اندیشه زیبا دست می دهد انسانی خاص از آن آشکار می شود.

مهم نیست دیده یا شنیده شود چون گوش و چشم هستی است که انسانهای خاص را در هر گام پیگیر خواهد بود حال آنکه گاه نیز این خاص بودن به گوش و چشم انسانهای دیگر نیز خواهد رسید.

مسیر خاکی دل

۱۴
اسفند
رد پای تو پریده از مسیر خاکی دل    
 جای دستت اما مونده بر بتی که ساختی از گل



احساس رها شده

۰۴
اسفند

 

سالها گذشت،احساس جوانم را در اوج تنهایی رها کردم تا از زندگی پر سوز وگدازش خود را جداکنم غافل ازاینکه تنها کسم همین احساس تنها مانده همیشه  چشم براه بود.

 

 

 

حالا او هنوز جوان مانده و من دیگر تاب هم پرواز شدن با رویا های زیبای او را ندارم.

امید برای رسیدن ، انگیزه پرواز بود.هرچه بال و پر زدم جز غبار چیزی بیش ندیدم چون در آسمان نبودم و در آشیانه تجسم پرواز برایم تمرینی بیهوده بود. با آنکه هرگز به آسمان نرسیدم اما هنوز پرواز از یاد احساسم نرفته.

 

 

 


Dream Palace

۰۳
اسفند